نیایش عزيزمنیایش عزيزم، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

کتاب آفرینش نیایش

روز مبادا ... (برای پدرم ...)

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم . . عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست . . آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست . . اما کسی چه می داند شاید امروز نیز روز مبادا باشد . . وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها . . هر روز ِ بی تو روز مباداست آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند آینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهای صاف دیوارهای شیشه ای شفاف دیوارهای تو دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند...
9 آبان 1390

تو کیستی

  تو کیستی که مرا مادر خواهی خواند وتاجی از افتخار بر سرم خواهی گذاشت که بس ستودنی است تو نیایش منی ...
7 آبان 1390

آن فرشته کو

يک فرشــــــــته داشت می دويد توی کوچــــــــه های آســــــمان روی سنگـــــفرش کهکـــــــشان می دويد و هرکجا که می رسيد با گچ ستاره ها عکس يک شـــــــهاب می کشيد *** می دويد و خنــــده هاش نور بود غصــــــه را بلـــــــــــد نبـــــــود غصــــــه از بهشـــــت دور بــود می دويد و بوی رفتنش عجيب بود رد پايش از شکوفه های سيب بود *** می دويد و ناگهان دامنش به ابرها گرفت و ليز خورد از کــــــنار خانه خدا چکــــــــــــيد قطــــره قطــــره روی خاک مــرد *** هيچکـــــــس ولـــــــــی نگفت آن فرشته ای که می دويد کــــو! جای او چقدر خالی است آی ای خدا ؛ تو لا اقل بگو. ...
28 مهر 1390

مادرانه

دختر گلم نیایش قشنگم زمان میگذره و من بزرگ شدنت ، خندیدنت و قد کشیدنت رو میبینم .شاید روزی در تصوراتم کلمه مادر شدن معنایی داشت عاطفی ، اما اینک وقتی حس مادرانه را تجربه میکنم و میبینم بودنت در زندگی ام چراغ امید است ؛ باعث سربلندی من است که نام مقدس مــــــــــــــــــــادر را برایم گذاشتند   دوستت دارم یه عالمه    هرچی بگم بازم کمه  ...
25 مهر 1390

لالایی برای نیایش گلم

لالایی کن بخواب خوابت قشنگه گل مهتاب شبا هزارتا رنگه یه وقت بیدار نشی از خواب قصه یه وقت پا نذاری تو شهر غصه لالایی کن مامان چشمهاش بیداره مثل هر شب لولو پشت دیواره دیگه بادبادکت که نخ نداره نمی رسه به ابر پاره پاره ...
24 مهر 1390

گزارش یک روز قشنگ

سلام امید مامان . دیروز روز خوبی بود . البته همه روزها خوبن مگه نه ؟ دیروز خوب بود چون از ظهر تا شب خودمون دوتا بودیم و حسابی با هم بازی کردیم . رفتیم (ددر ، هم و به به خریدیم ) و توی راه همه شو خوردیم . دوباره پفک خریدیم و نصفشو خوردی و رفتیم خونه . با هم دیگه رفتیم حموم و تموم عروسک ها و قورقوری ها ت رو شستی ولی نمی گذاشتی بشورمت . یه کوچولو گریه کردی ولی بالاخره کار شستشو تموم شد . لیف اردک کوچولو (گَل گَل) قلقلکت می داد و می شستت . از حموم که اومدیم بیرون من مشغول درست کردن شام شدم و برای شما CD گذاشتم . یهو اومدی آشپزخونه و گفتی (مامان اه اه) دیدم ای دل غافل نیایش خانم همه پفک رو خورده و آشغالش رو آورده بیاندازه توی سطل آشغال .....
21 مهر 1390