نیایش عزيزمنیایش عزيزم، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

کتاب آفرینش نیایش

تو و خداوند

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خودمحورند...                                        ولی آنان را ببخش...   اگر مهربان باشی، تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند...                                      ولی مهربان باش...   ...
5 شهريور 1390

پر از احساس

  عزیزم گریه شاید زبان ضعف باشد شاید کودکانه شاید بی غرور … اما هر وقت گونه هایم خیس می شود می فهمم نه ضعیفم نه کودکم بلکه پر از احساسم…
2 شهريور 1390

شب قدر

  شب قدر، شب احیای خویش، با دم مسیحایی دعاست شبی است که باید قدر خویش را بشناسی، تقدیر خویش را رقم بزنی و خویشتنِ جدید را با قلم توبه و جوهر اشک ترسیم کنی . . . طاعت قبول و التماس دعا ...
29 مرداد 1390

برای نیایشم

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ بتاباند دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی بیاید راه چشمت را سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی دعایت...
20 مرداد 1390

مامان رفت بخوابد

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم" مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها را مرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد ، کتری را برای صبحانه فردا ازآب پرکرد . بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت . اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند . گلدان ها را آب داد ، ...
17 مرداد 1390

آموزشگاه نیایش

هر روز که می‌گذرد من چیزهای زیادی از دختر کوچکم یاد می‌گیرم. ما فکر می‌کنیم برای این پیش او هستیم که چیزهایی به او یاد دهیم اما بعضی وقت‌ها برعکس است و ما هستیم که از کودک خود یاد می‌گیریم. خستگی برای او معنایی ندارد، او هر وقت به خواب می‌رود به دلیل خستگی نیست فقط به‌خاطر این است که دوست دارد در آن لحظه بخوابد. هیچ‌وقت حسرت چیزی را نمی‌خورد. من به این باور رسیده‌ام که حسرت خوردن ابداع بزرگ‌ترهاست و فقط راهی است برای فرار از شاد بودن. زمانی بین ناراحتی و شادی او وجود ندارد. بارها تلاش کرده‌ام که این احساس را تجربه کنم و هر بار لذت و شادی باورنکردنی را احساس می‌کنم. او ه...
16 مرداد 1390