نیایش عزيزمنیایش عزيزم، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

کتاب آفرینش نیایش

مژده دهید عاشقان عید وصال آمده

    عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها بر گزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند ونيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، بر آوره و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بنده‏ نوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمى‏برند.       ...
8 شهريور 1390

کودکی

کودکیها رفتند، چه ز ما باقی ماند ؟ دلخوشیهامان کو؟ چه ز ما جاری ماند؟   ما چه دلخوش بودیم ، مست از بازی خویش همه با هم یکرنگ  ، یکدل و دوست و خویش   گریه و خنده مان ، پر ز زیبایی  بود بازی و اشکنکش، وه چه رویایی بود   گویی از شادیمان یک جهان میخندید میشد انگار هنوز خواب زیبایی دید    بعد از آن شو رو شری  ، که به پا میکردیم  وای!کفشهای بزر گی ، که به پا می کردیم   بعد از آن ولوله  ها ، که به پا میکردیم خسته بودیم ولی ، ما چه ها میکردیم   گذشت افسوس چه زود آنهمه بود و نبود با همه سختی ها ، زندگی زیبا بو...
7 شهريور 1390

تو و خداوند

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خودمحورند...                                        ولی آنان را ببخش...   اگر مهربان باشی، تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند...                                      ولی مهربان باش...   ...
5 شهريور 1390

پر از احساس

  عزیزم گریه شاید زبان ضعف باشد شاید کودکانه شاید بی غرور … اما هر وقت گونه هایم خیس می شود می فهمم نه ضعیفم نه کودکم بلکه پر از احساسم…
2 شهريور 1390

شب قدر

  شب قدر، شب احیای خویش، با دم مسیحایی دعاست شبی است که باید قدر خویش را بشناسی، تقدیر خویش را رقم بزنی و خویشتنِ جدید را با قلم توبه و جوهر اشک ترسیم کنی . . . طاعت قبول و التماس دعا ...
29 مرداد 1390

برای نیایشم

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ بتاباند دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی بیاید راه چشمت را سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی دعایت...
20 مرداد 1390

مامان رفت بخوابد

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم" مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها را مرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد ، کتری را برای صبحانه فردا ازآب پرکرد . بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت . اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند . گلدان ها را آب داد ، ...
17 مرداد 1390

آموزشگاه نیایش

هر روز که می‌گذرد من چیزهای زیادی از دختر کوچکم یاد می‌گیرم. ما فکر می‌کنیم برای این پیش او هستیم که چیزهایی به او یاد دهیم اما بعضی وقت‌ها برعکس است و ما هستیم که از کودک خود یاد می‌گیریم. خستگی برای او معنایی ندارد، او هر وقت به خواب می‌رود به دلیل خستگی نیست فقط به‌خاطر این است که دوست دارد در آن لحظه بخوابد. هیچ‌وقت حسرت چیزی را نمی‌خورد. من به این باور رسیده‌ام که حسرت خوردن ابداع بزرگ‌ترهاست و فقط راهی است برای فرار از شاد بودن. زمانی بین ناراحتی و شادی او وجود ندارد. بارها تلاش کرده‌ام که این احساس را تجربه کنم و هر بار لذت و شادی باورنکردنی را احساس می‌کنم. او ه...
16 مرداد 1390

دوست من

امروز صبح که از خواب بیدار شدی نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی سلام اما تو خیلی مشغول بودی.  یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری من...
16 مرداد 1390